شعر متعالی از دیدگاه سید اهل قلم ،شهید مرتضی آوینی،

محمدصادق کربلایی زاده فروردین ۲۳, ۱۳۹۶ ۰
شعر متعالی  از دیدگاه سید اهل قلم ،شهید مرتضی آوینی،

 

شهید آوینی ریشه‌ی شعر و تغزل را در اعماق دل می‌بیند؛ آن جایی که خویش به اصل وجود می‌رسد: شاعر پروای عقل ندارد و در عمقِ دل، محضرِ حقیقت را بی‌واسطه درمی‌یابد. شاعر، حکایتگر این حضور است؛ نه به زبانِ عقل که «زبانِ عبارت» است، به «زبانِ دل» که «زبانِ اشارت» است. و او در این میانه واسطه‌ای بیش نیست؛ شعر است که او را برمی‌گزیند و از زبان و قلمش بازمی‌تابد.

او شعر را بازگویی راز و رمز عالم ملکوت می‌داند و شاعر را «لسان‌الغیب» و محرم راز، چه رازدار قدیسان باشد، چه هم‌دم شیاطین در فراموشخانه‌های عوالم وهم.

می‌نویسد: زبان شعر، زبان رمز است، چرا که راز جز در رمز نمی نشیند.

اشارتی و دیگر هیچ… .

«تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم» (حافظ)

اما در این روزگار غفلت‌زدگی -که در آن، مردم به خود و عقل زمین گیر خود ایمان آورده اند- کسی راز را باور ندارد. دانشمندان بر جایگاه حکیمان نشسته‌اند و همگان می‌پندارند مرتبه‌ی انسان به میزان دانسته‌های اوست؛ در حالی که این‌چنین نیست؛ حکمت بر پرسش‌ها می‌افزاید، تا آن‌جا که حکیم عالَم را سراسر رازی نامکشوف ببیند و دریابد که حقیقت، مقصدِ وصول است، نه حصول اما عقل، اهل اعتبار است و درک و وصف؛ اگر منکر راز نشود، او را همین قدر می‌رسد که دریابد رازی هست، و دیگر هیچ.

هنر یاد بهشت است و نوحه انسان در فراق. هنر زبانِ غربتِ بنی آدم است، در فرقتِ دارالقرار و از همین روی همه با آن اُنس دارند، اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان. هنر، زبانِ بی‌زبانی است و زبانِ هم‌زبانی، چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش.

از همین روی است که سخن لسان‌الغیب، آشنای دیرینه آدم است و سال‌هاست که مردمان با آن انس دارند و بدان تفأل می‌زنند ولی اگر از آنان بپرسی این رندِ خراباتی چه می‌گوید، زبان درمی‌کشند.

و در بیان این که چگونه همه، با این زبان آشنایند، می‌گوید: از آن جهت است که آن را در باغ خُلد، پیش از هبوط بر اوراق دفتر نسرین و گل خوانده‌اند و از مطرب عشق به بانگ دف و نی شنیده‌اند.

همان‌گونه که حافظ، خود، می‌سراید:

«شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد

دفتر نسرین و گل را زینتِ اوراق بود» (حافظ)

شهید آوینی رسالت شاعر را زدودن غبار عادت‌های این دنیا و متوجه کردن مردمان به سوی عالم ملکوت می‌داند. و آن کس از پس این کار برمی‌آید که در وجود خویش درد عشق داشته‌باشد و توفیق حضور، نه شاعرنمایانی که خود دل‌بسته‌ی عالم خاک‌اند و شعرشان آدمی را تنها به غفلت فرامی‌خواند. مستان آب انگور از عقل گسسته‌ و با جهل پیوند خورده‌اند، ولی مستان می الست از عقل گسسته‌ و به عشق بازپیوسته‌اند تا خودپرستی را برای رسیدن به حضور از میان بردارند.

«به می‌پرستی از آن نقش خود بر آب زدم‌

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن»

که «میان عاشق ومعشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» (حافظ)

شاعر نبی نیست که پروای عقل مردمان داشته‌باشد (اشاره است به روایت: انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم) و بخواهد طریق رفتن را نیز تعلیم کند. شاعر به ترکِ عادت می‌خواند، که عالَمِ عادات، عالَمِ حقیقت و معنی نیست، و عالمِ خلاف عادات، هم عالَمِ وهم‌ است و هم عالَمِ عشق، و چه بسا شاعران که گمگشتگان دیار وهمند و مصداق این سخن آسمانی که «انهم فی کل واد یهیمون»؛ («آنان در هر بیابانی سرگردانند.» شعرا / ٢٢۵) و چه قلیلند شاعرانی که آنان را درد عشق بخشیده‌اند و شَرفِ حضور. این درد نیز دردی است که مقیمان شهر عادت دشمنش می‌دارند، زیرا که از عیش هر روزینگی بازشان می‌دارد. شاعر هرگز دعوت به خاک نکرده‌‌است و این جماعت شاعرنمایان را که چشم به مائده‌های زمینی گشوده‌اند کجا می‌توان شاعر دانست؟ شعر اینان جز بازتاب انفعالات نفسانی‌شان نیست؛ نه از حضور در آن خبری است، نه از درد فراق، نه از شیدایی جمال و هیبت جلال و نه از مستی و بی‌خودی. شعر امروز نیز همراه با شاعران به درک اسفل هرروزینگی هبوط کرده است.

 

منابع: مجموعه مقالات شهید آوینی از کتاب فردایی دیگر – دیوان حافظ

فرستادن دیدگاه »

What is 2 + 5 ?
Please leave these two fields as-is:
IMPORTANT! To be able to proceed, you need to solve the following simple math (so we know that you are a human) :-)