رستم دانشجوی پولی می شود

admin بهمن ۲۰, ۱۳۹۱ ۰

ته داستان مر بدین جا رسید

که رستم همی دولت خود ندید

به سال دگر باز کنکور داد

به دانشگه دیگری پا نهاد

به خود گفت رستم که اینجای ، من

نخواهم دگر سیب‌زمینی شدن

که دانشجوی پولی‌ام کی کسی

اهانت کند او به من پر بسی

اگر اوستادی شود پاپی‌ام

زنم بر سرش تا بفهمد کیم

پدر چون غنی باشد و من پسر

درآرم دمار همه سربه‌سر

خدایا بیامرز زال بزرگ

گو پیلتن آدمیرال بزرگ

مر او گلدکوئیست را به بنیان نهاد

هم او جایگاهش به فردوس باد

در این قسمت از داستان‌های رستم می‌رسیم به اینجا که رستم وارد دانشگاه دیگری می‌شود و ازقضا دانشجوی پولی است و این پولی‌بودنش از اینجا ناشی می‌شود که رستم عضو شرکت گلدکوئیست است وپول زیادی از این راه به‌دست آورده است و حالا روانۀ دانشگاه شده تا راحت‌تر درس بخواند و امّا ادامۀ داستان:

به روز یکم او بشد در کلاس

همه دوستان مثل او های‌کلاس

به ناگاه چشمش به جا خیره گشت

که چشمش به جای دگر برنگشت

یکی دختری بود بس دل‌پسند

به زیبائیش حوریان کی رسند؟

دل رستم نامور در کمند

که ماه و رخ یار عین همند

رستم بی‌جنبۀ قصّۀ ما در همان روز اوّل عاشق آن دختر می‌شود و تصمیم می‌گیرد با آن دختر طرح دوستی بریزد ، امّا راهش را نمی‌داند ، بعد از کلاس به ناگاه فکری به ذهنش خطور می‌کند.

بگیرم کنون جزوه‌اش را همی

به‌طوری که حیران شود عالمی

جلو رفت و فوراً سلامی بگفت

خضوعی نمود و کلامی بگفت

که ای خواهرم با تو هم‌رشته‌ام

کلام اساتید ننوشته‌ام

بده جزوه‌ات را کنون تو به من

بیا تا نشینیم اندر چمن

نگاه افکنم جزوه‌ات را کنون

سپاس مرا تو کنی بس فزون

القصّه رستم و آن دختر در چمن‌ها نشستند و با هم به صحبت پرداختند.رستم از آن دختر خواست که نامش را بگوید.

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام

تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

همی پولی‌ام من در اینجا عزیز

بدو گفت رستم که من چون تو نیز

که من نیز دانشجوی پولی‌ام

نه روزانه‌ام هم مجازی نیم

فراگیر باشم در این گلستان

همه پولیان باشدم دوستان

همه با هم ار دست یاری دهیم

توانیم روزانه را برکنیم

چنین گفت رستم به آواز سخت

که روزانه باید شود تیره‌بخت

القصّه رستم و تهمینه تصمیم گرفتند که تا می‌توانند بر ضدّ دانشجویان روزانه فعّالیت کنند. امتحانات پایان سال فرا رسیدو رستم در یک درس نمرۀ تک آورد. به پیش استاد رفت و خواست که به او نمره‌ای دهد و امّا ادامۀ ماجرا

چو رستم به استاد کرنش نمود

بدو گفت گو و برو زود زود

که علّاف تو نیستم جان من

بدو گفت رستم که جانان من

همی نمره‌ای خواهم از تو کنون

اگر می‌دهی زود گردم برون

برافروخت استاد بس تیره‌گون

به‌جوش آمد از مغز او جوی خون

که ای بی‌خرد کودن ژاژخواه

همی نمرۀ زاید از من مخواه

که نَدهَم تو را نمره‌ای بیشتر

بدو گفت رستم که ای خیره‌سر

همی پول بسیار دادم که من

بباشم در اینجا در این انجمن

که این پول من باشدش مال تو

به تو داده‌ام هم به امثال تو

که بیخود نکردم همی خرج بیش

که نفروختم رایگان عقل خویش

اگر نی‌دهی تو به من نمره‌ای

همی زندگی باشد آشفتگی

بدو گفت استاد او این سَخُن

که تو هر غلط دل که خواهد بکن

چه خواهی توانست کردن مریض

برو ردّ کارَت همی کرم نریز

خلاصه رستم چون از گرفتن نمره ناامید شد ، تصمیم گرفت از راهی مبارزۀ جدّی خود را علیه دانشجویان روزانه شروع کند و بدین خاطر تصمیم گرفت از راه تهمینه اقدام کند. تا اینکه روز موعود فرا رسید، شانزده آذر و تریبون آزاد دانشجویی.

بشد شانزده آذر و تهمتن

به خود گفت اینک در این جای ، من

همی نسل آنها ز جا برکنم

مخالف بود گر کسی رگ زنم

چو تهمینه باشد همی دادرس

همی ما نخواهیم یاری ز کس

این را بگفتند و منتظر بودند تا نوبت به تهمینه برسد و به پشت تریبون برود، در این هنگام جوانی به پشت تریبون رفت.

همی مرد خوشرو همی باهنر

جوانی جوان نام او باهنر

بشد پشت منبر پراکند دُر

دلش بود از پولیان سخت پر

بگفتی سخن بد از آن پولیان

نگه کرد رستم همی چون خران

چو گاوان همی خونش آمد به جوش

برآویخت با تهمینه با صد خروش

برو زود تو سوی منبر کنون

که بدبختی ما نگردد فزون

بشد سوی منبر همی ژاژخواه

دلش پر ز کینه دهان پر ز آه

برفت و دهان باز کرد و بگفت

گل از گل همی روی رستم شکفت

که مر خرج روزانه‌ها ما دهیم

ز روزانه‌ها یک سَری برتریم

اگر ما نباشیم شما نیستید

چو جایی که باشیم شما کیستید؟

بدین‌سان به توهین و با افترا

اهانت نمود او به روزانه‌ها

همی جار و جنجال بر پای خاست

در آن دم بگو تو که رستم کجاست؟

چو آن جار و جنجال را دیده بود

فرار خودش را پسندیده بود

همی دخترک بود و آن جمعیت

به کیفیّت از او به و کمیّت

چو جمعیّت خشمگین را بدید

همان دم هلاک خودش برگزید

دگر پولیان هم که ساکت بُدند

همه مر هواخواه دختر شدند

چنان جنگی آمد در آن دم پدید

زمانه چون آن جنگ هرگز ندید

همی کسر روزانه و پولیان

بُدی صد تن و یک نفر در میان

بدین سان به مانند جنگاوران

بکردند بیرون همه پولیان

ز تهمینه و رستم و پولیان

از آن روز دیگر نماندی نشان

چو دانشگه از پولیان شد تهی

بیامد همی دانش و فَرَّهی

خدایا نگهدار دانشگهی

که از پولیان مر بباشد تهی

فرستادن دیدگاه »

What is 12 + 9 ?
Please leave these two fields as-is:
IMPORTANT! To be able to proceed, you need to solve the following simple math (so we know that you are a human) :-)