در حاشیه یک اقدام کنترل شده

admin آذر ۹, ۱۳۹۰ ۰

از قلهک تا فردوسی
من دیر وارد ماجرا شدم. بعد از رفتن خبر ورود دانشجویان به سفارت انگلیس روی تلکس فارس با مسعود و احسان به سمت سفارت راه افتادیم. در راه به تعدادی از بسیجی ها برخوردیم و با هم همسفر شدیم. تا قلهک. ما سه نفر از ماجرای قلهک خبر نداشتیم و می خواستیم به سمت سفارت (میدان فردوسی) برویم. یکی از رفقای بسیجی ماشین داشت، زانتیا. تعداد هم بسیار زیاد بود به گونه ای که ردیف عقب ماشین شش نفری نشسته بودیم تقریبا در دو ردیف روی هم. واقعا سخت و طاقت فرسا بود ولی هر چه بود مفت پایمان تمام شد.
بالاتر از باغ قلهک پیاده شدیم. با چند دقیقه پیاده روی به در اصلی باغ رسیدیم. شاید بدون احتساب نیروی انتظامی کمتر از ۲۰۰ نفر آنجا بودند. البته اگر خبرنگارها و مردم بیکار را کم کنیم به ۱۰۰ نفر هم نمی رسیدند. عده ای داخل بودند اما آنها هم زیاد نبودند. وقتی که آنها آمده بودند افسر و سربازی آنجا نبوده است و راحت و آسوده از دیوار بالا رفته بودند و وارد باغ شده بودند. رئیس بسیج علم و صنعت هم داخل باغ بود. دلیل اینکه نرفته بودیم سفارت (فردوسی) را آن وقت فهمیدم. چند دقیقه شعار دادیم.فضا را برانداز کردیم و چون دیدیم خبری نیست و علافی است از آن جمع جدا شدیم و رفتیم تا حداقل به مراسم آقا مجتبی تهرانی برسیم.

امدادهای غیبی
ایستگاه مترو شمیران با یکی از بچه های جنبش تماس گرفتم. گفت داخل سفارت است. طمع مان گرفت سری به سفارت بزنیم. از طرفی آن قدر مترو لفتش داد که از حاجی مجتبی جا ماندم. با احسان به سمت فردوسی راه افتادیم. ساعت ۷ و نیم جلوی سفارت بودیم. جلوی سفارت غلغله جمعیت بود. وضع بسیار درهم تر از قلهک بود. اینجا معلوم بود یک تجمع واقعی شده است. جلوی در سفارت ۲ ردیف سرباز ایستاده بود بعد هم از میان خیابان یک ردیف سرباز کاملا خیابان را از وسط دو نیم کرده بود. سوسکی ها کنار ایستاد بودند وقتی که می خواستند ما را بیرون کنند آنها وارد عمل شدند. خیلی راحت و بدون مزاحمت خود را به درب رسانیدم احسان جلوی چشم سربازان پرید و از دیوار بالا رفت. من نمی توانستم از این غلط ها بکنم چون استعداد ذاتی نداشتم. به طور خلاصه وزنم زیادتر از این حرفهاست. یکی از لباس شخصی هایی که آنجا بود و شاید از بسیج شهری بود برای من قلاب گرفت و من نیز به راحتی بالا رفتم و وارد سفارت شدم. این هم از امدادهای غیبی پروردگار.

هر کی هر کی
اولین چیزی که داخل سفارت به چشم می آمد بی صاحبی قضیه بود. هر کی به هر کی محض. چند نفر آتش روشن کرده بودند گرم شوند. همان اطرف موکتی برای نماز پهن بود. چند نفر سخنرانی می کردند. یکی از نظر آقا و احتمال مخالفت ایشان می گفت و… از اینجا فهمیدم قصه در حال جمع شدن است. گویا قبلا رئیس بسیج دانشجویی نیز در جمع متحصنین داخل سفارت حاضر شده بود و اعلام کرده بود ما از اینجا به بعد هیچ چیز را به گردن نمی گیریم. خب آدمی که بدون تحلیل وارد عملی به این بزرگی بشود با یک کد و خبر زیر عقیده اش عوض می شود. نظام جمهوری اسلامی باید پاسخگوی تربیت این چنین افرادی زیر بیرق خود باشد. کسی که نقشی بیشتر از یک آلت دست برای عده ای دیگر ندارد. با احسان رفتیم دنبال دستشویی و وضو. ولی سر از موتورخانه یکی از ساختمانها در آوردیم. بعد هم وارد همان ساختمان شدیم. همه چیز خراب شده بود یک کتابخانه بود که ملت کتابها را پاره کرده بودند. تجهیزات و کامپیوترها را شکسته بودند. بقیه اتاقها همین طور بود. در یک اتاق چند نفر با یک تلویزیون ور می رفتند. کمد لباس ها باز بود و تعداد زیادی کراوات از آن آویزان شده بود. روبه رو این ساختمان برج ناقوس بود. بالای برج چه چشم اندازی داشت. یک ناقوس بزرگ بالای برج بود اگر چکش کناری به ناقوس می خورد نورافکن برج هم روشن می شد.بسیار زیبا بود.

سرباز پر ولع
بعد از برج به سمت ورودی یکی از ساختمانها رفتیم. به نظر اتاق تشریفات می آمد. سقف بلند و گچکاری های بی نظیر، تابلوهایی از امرا و پادشاهان انگلیس، میز و مبلهای اشرافی و البته یک پیانو. و ما ادراک ما الپیانو. تا به حال از نزدیک ندیده بودمش. فقط میدانستم بسیار گرانقیمت است. چند بار با کلیدهایش صدایی در آوردیم. سربازی که تازه وارد ساختمان شده بود و به بچه ها می گفت بروید بیرون، تا پیانو را دید رنگ باخت. آمد و با ولع خاصی چند بار دکمه ها را فشار داد بعد از آن با همه رفیق شده بود. با هم رفتیم به یکی از اتاقها که چند نفر بیتوته کرده بودند و داشتند نان توست و عسل می خوردند. می گفتند از بیرون رسیده. سرباز با انگشتش عسل خورد و رفت دنبال کارش. آن چند نفر که انجا بودند خودشان را معرفی کردند. دانشجو بودند از تربیت مدرس و چند جای دیگر. یادم نمانده. می گفتند وقتی وارد شدیم چند تا کارمند بدبخت مانده بودند که مورد عنایت بچه ها نیز قرار گرفتند و گوش بریتانیایی آنها کمی پیچانده شد. آنها هم مثل ما از آسیب هایی که به ساختمان و وسائل رسیده بود شاکی بودند. تائید کردند که اینها از جیب بیت المال مسلمین به مستکبرین انگلیسی باز پرداخت خواهد شد. البته به همراه مقدار معتنابهی از عذر خواهی.

این همه مشروب!
از این دوستان جدا شدیم و رفتیم زیر زمین. زیر زمین پر بود از مشروب. مشروب اصل. بسته بسته روی هم. معلوم نبود این بار سنگین مشروب از کدامین مرز وارد این کشور اسلامی شده. وقتی داشتم می آمدم بالا چند تا سرباز لباس پلنگی از من پرسیدند در ورودی کجاست من گفتم آن طرف که کاش نمی گفتم. همانها آمدند دستگیرمان کردند. کاشف به عمل آمد همه بیرون رفته اند و ما مانده ایم و حوضمان. همینجا از دبیر جنبش عدالتخواه که می دانست ما داخلیم و به ما خبر نداده بود کمال تشکر را دارم. ولی به هدفش نرسید و ما آزاد شدیم. من و احسان را رو به دیوار نگه داشته دستمان را هم از پشت پیچانده بود. یک بند حرف می زدم طرف اعصابش به هم ریخته بود. آخر هم با همان سرباز رفیق شدیم. اسممان را گرفتند. چند بار این ور اون ور بردند. بعدش هم ول کردند به امان خدا.

نکته آخر 
بازی که نمیدانم برای ضرب شصت نشان دادن به انگلیس یا هر چیز دیگری شروع شده بود. هیچ نتیجه ای جز وارد آمدن میلیاردها تومان ضرر به بیت المال، دادن بهانه برای یک سال تخریب نظام به بی بی سی و تحقیر دانشجویان – دانشجویانی که روزی لانه جاسوسی را تسخیر کرده بودند – هیچ نتیجه ای بار نیاورد. از دوستانی که با یک اشاره بعضی ها به راحتی از کرده خود پشیمان می شوند و با ادعای ولایتمداری از سفارت خارج می شوند باید پرسید اگر شما احتمال می دادید آقا مخالف خواهد بود بی جا کردید بدون تحلیل دست به این اقدام فجیع و احمقانه زدید؟ اگر کسی با تحلیل به سراغ این کار رفته بود تا جایی که حکم حضرتش نیامده بود از آنجا تکان نمی خورد چه برسد به اینکه یکی بیاید و از او خبر زیر برساند. سایتهایی چون رجا و فارس باید دست اینان را ببوسند که تلکس خبری آنها را پر کردند.

نکته اخلاقی
افسوس بابت آقا مجتبی!

محمد نظمی

فرستادن دیدگاه »

What is 12 + 6 ?
Please leave these two fields as-is:
IMPORTANT! To be able to proceed, you need to solve the following simple math (so we know that you are a human) :-)