ما بازی خورده بودیم

admin آذر ۱۰, ۱۳۹۰ ۰

بعد از کلاس مبانی خط به سوی مجمع حرکت کردم و همین که وارد شدم محمد گفت: -می آیی برویم؟ -کجا؟ -سفارت انگلیس. من هم که کار مهمی نداشتم و از طرف دیگر نیرویی در درون مرا به این کار ترغیب می کرد. به همراه هم راه افتادیم و قبل از سردر دانشگاه بچه های بسیج را دیدیم که به باغ قلهک می رفتند. ما نیز با آنها همراه شدیم. اما مشکل اینجا بود که یک ماشین سواری بود و هشت نفر آدم بالغ. جور در نمی آمد اما به هر شکل سوار شدیم. شش نفر عقب یک سواری. جا کم بود و احساسی شبیه فشار قبر به آدم دست می داد اما به هر طریق تحمل کردیم تا به باغ قلهک رسیدیم. با اغراق شصت نفر بودند که شعار می دادند و چند نفری هم از داخل سفارت جواب می گفتند در مجموع خبری نبود چند نفر از فرصت سو استفاده کرده بودند و به داخل باغ رفته بودند که قبل از اینکه کار خاصی بکنند گرفتار شده بودند. کاری نمی شد کرد. اما نفس انسان که سیری پذیر نیست.

به طرف میدان فردوسی به راه افتادیم. خبر داده بودند که بچه ها سفارت را اشغال کرده اند. پایمان را که از درب ایستگاه مترو بیرون نهادیم ماموران انتظامی ایستاده بودند و این صف تا خود سفارت ادامه داشت بل بیشتر. من و محمد اکنون جلوی درب سفارت بریتانیا ایستاده بودیم و درب را تماشا می کردیم. سردری ساده و به رنگ آبی که یک کامیون به راحتی می توانست از آن عبور کند و چند نرده بالای سردر بود. –بریم داخل؟ -بریم. به همین سادگی تصمیم گرفته شد. اما چگونه باید به داخل سفارت می رفتیم. حدود سی الی چهل سرباز جلوی درب سفارت ایستاده بودند. اما ما به راحتی به میان آنها رفتیم و من که وزن کمتری داشتم در یک چشم به هم زدن از در بالا رفته و به داخل سفارت پریدم آنطرف در هم سی سرباز ایستاده بودند که باز هم چیزی به ما نمی گفتند انگار عادی شده بود که هر کس می خواهد از روی در به داخل سفارت بیاید و سربازان همچون مجسمه هایی باقی مانده از جنگ جهانی دوم سرجایشان ایستاده بودند و گه گاه نگاهی هم به ما می کردند من که به داخل سفارت رسیده بودم چند دقیقه منتظر ماندم تا محمد هم بیاید. او می گفت چون سردر بلند بوده از کسانی که آنجا بودند و در میان سربازان می پلکیدند خواسته تا به او کمک کنند و آنها نیز به حکم انسانیت زیر پایش را گرفته و او را به بالای سردر رسانیده بودند. حالا دیگر در خاک بریتانیای کبیر بودیم.

اما چه باید می کردیم این سوالی بود که ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. در همین افکار بودم که دانشجویان یک جا جمع شده بودند و یک نفر از آنها روی سکویی ایستاده و صحبت می کرد و چنین می گفت: “آرزوی جنبش دانشجویی در تسخیر لانه جاسوسی انگلیس پس از سالها محقق شده اما دستور از بالا امده و امر، امر ولایی است که باید هر چه سریعتر اینجا را تخلیه کنیم و بیرون برویم” در این بین چند نفری اعتراض کردند اما اعتراضشان راه به جایی نبرد. اما من و محمد بدون توجه به حرفهایی فرد مذکور و به قصد بازدید از سفارت بریتانیا به راه افتادیم. در راه آتش روشن کرده بودند لابد سردشان شده بود و در سفارت بریتانیا هم که هیچ وسیله برای گرم کردن وجود ندارد! حکما کارمندان سفارت نیز خود را بوسیله همین هیزم ها و آتش ها بود که در سرد زمستان گرم نگه می داشتند. اولین ساختمانی را که دیدیم واردش شدیم. موتورخانه سفارت بود. نگاهی به همه اطرافش انداختیم و بیرون آمدیم. خوب این که خیلی جذاب نبود، بعدی. ساختمان بعدی کتابخانه آنجا بود عجب کتابخانه ای همه نوع کتابی داشت اما چشمت روز بد نبیند معترضین عقده سی ساله از انگلیس را بر سر ساختمان و کتابها و هر چیز دیگری که به دستشان می رسد خالی می کردند. کتاب های پاره شده و تابلوهای نقاشی و عکس لگد مال شده ستون های تخریب شده صندلی های شکسته و خلاصه هر چیزی که بتوان تصور کرد. اینجا هم خیلی راضی کننده نبود باید جاهای جالب دیگری هم وجود داشته باشد. در توقف بعدی به برج ساعت سفارت سری زدیم برج بلندی بود و تقریبا صدو پنجاه پله داشت از بالای برج کل سفارت دیده می شد اما نه در شبی اینچنینی که سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و فقط در چند نقطه نور کم سوی آتش ها به چشم می آمد و اما مقصد بعدی ما محل زندگی کارمندان سفارت بود. در اولین نظر درب گاوصندوق خالی ای که باز مانده بود جلب نظر می کرد تخت خواب کمد لباس و هر آنچه برای یک زندگی لازم باشد. اتاق پذیرایی بزرگ که در گوشه آن پیانو قرار داشت عجب پیانویی، تنها در فیلم ها می شد آن را دید. اما باید می گذشتیم در اتاق بعدی چند نفر از بچه ها مشغول صرف شام بودند عسل طبیعی با نان توست سرد. به آدم گرسنه سنگ هم بدهی می خورد و ما هم که از ظهر تا بدین ساعت از شب چیزی نخورده بودیم. و به حکم انسانیت از این قانون نیز مستثنی نبودیم. خوشمزه بود جای شما خالی اما در یک جا نمی توانستیم قرار بگیریم بالاخره بازدید بود. به سمت زیرزمین ساختمان حرکت کردیم عجب زیر زمین پیچ در پیچی بود و همین کنجکاوی ما را بیشتر می کرد تا با شتاب بیشتری به ادامه راه بپردازیم دیگر صدایی از بیرون شنیده نمی شد و تنها صدای تلق و تلوق کفش های خود را که بر کف راهرو میخورد می شنیدیم اینک یک در جلوی ما بود و باید گشوده می شد در باز بود تا به حال چنین صحنه ای را ندیده بودم یک اتاق با ردیف هایی از قفسه های چیده شده که داخل قفسه ها نوشیدنی گذاشته بودند اما چه نوشیدنی ای. سوال اینجا بود هر کدام را که نگاه کردیم درصدی الکل داشت. در حقیقت ما به انبار مشروبات الکلی سفارت رسیده بودیم چه می شد کرد. هیچ.

به قصد خروج از ساختمان بیرون آمدیم اما چشمتان روز بد نبیند هیچ یک از معترضین نبودند و تا دلتان بخواهد نیروی انتظامی آنجا بود ما جا مانده بودیم و شاید هم این سزای کسی است که به حکم ولایی توجه نکند! کاری نمی شد کرد از ابتدا تسلیم بودیم سرباز جلو آمد و دست ما را از پشت پیچیدند و برای اینکه گربه را دم حجله کشته باشند تا به هیچ وجه فکر فرار به سر ما نزند در اولین حرکت یک تاب حسابی دادند چنان که گویی دست از شانه بیرون آمده باشد خوب اسیر شدن این مشکلات را هم دارد ما عقب نشینی نکرده بودیم و اینک اسیر بودیم و باید اطاعت می کردیم دقایقی بدین منوال گذشت تا اینکه ما را به جلوی درب سفارت آوردند و یک نفر که لباس معمولی به تن داشت به ما چنین گفت: دیگر این طرفها پیدایتان نشود من هم که هنوز از زبان نیفتاده بودم در جوابش گفتم – دیگه هیچ وقت ما رو اینجا راه نمی دهند. خیال کرد شوخی می کنم و گفت: یک کلمه دیگر حرف بزنی نمی گذارم بروی. در آن لحظه این ضرب مثل در ذهنم گذشت و با خود گفتم«سری که درد نمی کند دستمالش نمی بندند» و به طرف مترو حرکت کردم و هنوز چند قدمی دور نشده بودم که محمد هم آمد و با هم به سوی مترو حرکت کردیم. در طول مسیر در این اندیشه بودم که چگونه ممکن است به این راحتی به داخل سفارت رفت و چنین اعمالی را انجام داد و به آن کیفیت از آن خارج شد. کوتاه و مختصر بگویم«ما بازی خورده بودیم».

احسان سالاری

فرستادن دیدگاه »

What is 2 + 3 ?
Please leave these two fields as-is:
IMPORTANT! To be able to proceed, you need to solve the following simple math (so we know that you are a human) :-)